دسته‌بندی نشده

داستان حضرت سلیمان

سلیمان، فرزند داوود، پیامبری بود که خداوند او را وارث پدرش قرار داد و به او سلطنتی بخشید که هیچ‌کس پیش از او و پس از او ندیده است. خدا به او حکمت، علم، فهم زبان پرندگان و جنّیان و حتی کنترل بر باد را عطا کرد.

سلیمان از کودکی نشانه‌هایی از نبوغ نشان داد. در داستانی از قرآن، وقتی دو زن درباره کودکی اختلاف داشتند، سلیمان با حکمتی بی‌نظیر توانست مادر واقعی را تشخیص دهد. پدرش داوود هم از قضاوتش شگفت‌زده شد.

وقتی به پیامبری و پادشاهی رسید، ارتشی عظیم از انسان، جن و پرنده تحت فرمانش بود. بادها را به فرمان داشت، تخت‌ها را جابه‌جا می‌کرد، و همه عالم را به نظم الهی دعوت می‌کرد.

در یکی از زیباترین داستان‌های قرآنی، سلیمان با ارتشش از کنار سرزمین مورچگان می‌گذشت. مورچه‌ای گفت: «ای مورچگان، به لانه‌هایتان بروید که سلیمان و لشکرش ممکن است بی‌خبر شما را لگدمال کنند!» سلیمان لبخندی زد، از سخن مورچه خندید و از خدا خواست که توفیق شکرگزاری را از او نگیرد.

یکی دیگر از ماجراهای شگفت‌انگیز زندگی او، دیدارش با بلقیس، ملکه سبا بود. او نامه‌ای فرستاد و از او خواست که تسلیم خدای یکتا شود. بلقیس که زنی عاقل و باهوش بود، به کاخ سلیمان آمد. وقتی وارد شد، فرشی شفاف دید و گمان کرد آب است. پاهایش را بالا گرفت. اما فهمید این فقط تصویری از آب است. شگفت‌زده شد و ایمان آورد.

سلیمان نه برای قدرت، بلکه برای گسترش توحید حکومت می‌کرد. او خانه‌ای برای پرستش خدا ساخت که بعدها معبد سلیمان نام گرفت. هیچ‌گاه از مقامش مغرور نشد، و حتی وقتی مرگش رسید، تکیه بر عصا ایستاده بود و جن‌ها مشغول کار بودند، تا زمانی که عصا شکست و بدنش افتاد.

او فهماند که مرگ، پایان همه قدرت‌هاست، و تنها خداست که باقی می‌ماند.

اترك تعليقاً

لن يتم نشر عنوان بريدك الإلكتروني. الحقول الإلزامية مشار إليها بـ *