دسته‌بندی نشده

داستان حضرت یوسف

عنوان: داستان حضرت یوسف علیه‌السلام؛ پیامبر زیبایی و صبر

قرآن کریم، در سوره‌ای کامل با نام «یوسف»، زندگی یکی از پیامبران بزرگ بنی‌اسرائیل را روایت می‌کند؛ پیامبری که داستان زندگی‌اش نه تنها یکی از شیرین‌ترین و زیباترین قصه‌های آسمانی است، بلکه لبریز از حکمت، عبرت و آموزه‌های تربیتی، اخلاقی و معنوی است. خداوند متعال در ابتدای این سوره می‌فرماید: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» یعنی ما بهترین قصه را بر تو می‌خوانیم. این یعنی این داستان، نه یک روایت ساده، بلکه الگویی کامل برای زندگی انسان‌هاست.

حضرت یوسف (علیه‌السلام) فرزند یعقوب نبی بود. او در میان دوازده برادر، چهره‌ای خاص و محبوب داشت. خداوند به او جمالی آسمانی عطا کرده بود، آن‌چنان که زیبایی‌اش دل‌ها را می‌ربود. اما این زیبایی و محبوبیت، ریشه حسادت شد. حسادتی که در دل برادرانش جوانه زد و به خیانتی دردناک انجامید.

یوسف در کودکی خوابی دید که یازده ستاره، خورشید و ماه در برابرش سجده می‌کنند. وقتی این رؤیا را با پدرش در میان گذاشت، یعقوب (ع) دریافت که فرزندش آینده‌ای درخشان دارد و مقامی بلند خواهد یافت. اما از او خواست که خوابش را برای برادرانش بازگو نکند، چراکه حسد آتش زیر خاکستر است.

برادرانش که از عشق پدر به یوسف به تنگ آمده بودند، نقشه‌ای شیطانی کشیدند. به بهانه گردش، یوسف را به صحرا بردند، در چاهی انداختند و پیراهنش را با خون دروغین آغشته کرده، نزد پدر بازگشتند و گفتند که گرگ او را دریده است. اما دل یعقوب باور نمی‌کرد؛ چرا که دلی که با نور ایمان آشناست، فریب ظاهر را نمی‌خورد.

در آن چاه تاریک، یوسف تنها و رها شده بود. اما خداوند، بندگانش را در سخت‌ترین لحظات تنها نمی‌گذارد. کاروانی از راه رسید و دلو در چاه انداخت. وقتی دلو را بالا کشیدند و چشم‌شان به چهره یوسف افتاد، گفتند: «یا بُشری هذا غلام!» چه مژده‌ای! چه پسری! اما او را چون کالایی به مصر بردند و به بهای اندکی فروختند. آن‌گونه که خداوند فرمود: «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ»

یوسف به خانه عزیز مصر وارد شد؛ مردی از اشراف که او را چون فرزند پذیرفت. اما زیبایی یوسف، امتحان تازه‌ای بود. همسر عزیز که دل از دست داده بود، قصد گناه کرد. اما یوسف، پیامبری که خداوند دلش را از گناه پاک کرده بود، از این آزمون با سربلندی بیرون آمد. او گفت: «مَعَاذَ اللَّهِ!» پناه بر خدا. اینجا بود که پاکی، زیبایی را معنا کرد.

اما نتیجه پاکدامنی، همیشه آسایش نیست. یوسف به دروغ متهم شد و به زندان افتاد. سال‌هایی از عمرش را در تاریکی زندان گذراند، اما حتی در زندان هم، نور ایمانش خاموش نشد. در زندان، خواب دو زندانی را تعبیر کرد؛ و این آغاز نجاتش شد.

یکی از آن دو، بعدها به دربار پادشاه رسید و وقتی پادشاه خواب عجیبی دید، به یاد یوسف افتاد. یوسف خواب هفت گاو لاغر و چاق و هفت خوشه خشک و سبز را تعبیر کرد و دانشی عظیم از خود نشان داد. او گفت: دوران فراوانی خواهد آمد و پس از آن، سال‌های قحطی. باید ذخیره‌سازی کرد و مدیریت نمود.

پادشاه او را به دربار فراخواند و مقام والایی به او داد. اما یوسف پیش از آنکه به حکومت بازگردد، خواست که بی‌گناهی‌اش در ماجرای همسر عزیز مصر روشن شود. او نمی‌خواست تنها تبرئه شود، بلکه می‌خواست حقیقت برای همیشه ثبت شود.

سال‌ها گذشت. قحطی در سرزمین کنعان نیز رسید. برادران یوسف برای گرفتن گندم به مصر آمدند. آنجا، در برابر برادری ایستاده بودند که زمانی به چاه انداخته بودند؛ اما او نه‌تنها انتقام نگرفت، بلکه محبت و بخشش را پیش گرفت. یوسف خود را معرفی کرد، اما به آن‌ها گفت: «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» امروز هیچ سرزنشی بر شما نیست.

یعقوب نبی که سال‌ها در فراق یوسف چشمانش را از گریه سفید کرده بود، پیراهن یوسف را بویید و بینایی‌اش بازگشت. خانواده دوباره گرد هم آمدند، و رؤیای کودکی یوسف تعبیر شد؛ پدر و مادر و برادرانش در برابر مقام او تعظیم کردند.

این داستان، درسی است از صبر، ایمان، بخشش، و اینکه هر سختی، پلی است به سوی لطف خدا. حضرت یوسف، پیامبر یهودی‌تبار، الگویی است برای همه‌ نسل‌ها.

خداوند داستان او را «أحسن القصص» نامیده، و چه زیباست که ما نیز در دل این قصه‌ها، راه نور را بجوییم.

اترك تعليقاً

لن يتم نشر عنوان بريدك الإلكتروني. الحقول الإلزامية مشار إليها بـ *